تبليغاتX
spring daughter
دربی کسی گم شده بودم

                    خدارا دیدم

                                  که میوه امید تعارف می کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 17:45  توسط نسیم | 
سیب سرخی را به من بخشید و رفت

ساقه سبز دلم را چید و رفت

عاشقی های مرا باور نکرد

عاقبت بر عشق من خندید و رفت

با غم هجرش مدارا می کنم

گرچه برزخمم نمک پاشید و رفت

اشک در چشمان سردم حلقه زد

بی مروت گریه ام را دید و رفت...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 8:15  توسط نسیم | 
سلام

هیچکدوم از شعرای این وبلاگ شعرخودم نیست.اما قراره بزودی ازشعرای خودمم بزنم.وقتی زدم حتما"اسممو زیرش می نویسم.

خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 8:6  توسط نسیم | 

درزمان های بسیارقدیم وقتی هنوزپای بشربه زمین نرسیده بود فضیلت

هاوتباهی هادرهمه جا شناوربودند.آنهاازبیکاری خسته و کسل شده

بودند.روزی همه فضایل و تباهی هادورهم جمع شدند.خسته تروکسل

ترازهمیشه!!!

ناگهان ذکاوت ایستادوگفت:بیاییدیه بازی مثلا" قایم باشک. همه ازاین

همه ازاین پیشنهاد شاد شدندودیوانگی فورا"فریادزد:من چشم می گذارم

وازآنجا که هیچکس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول

کردند.دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع به

شمردن کرد:یک. دو.سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند.لطافت خود

را به شاخ ماه آویزان کرد.خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت درمیان ابرها مخفی شد.هوس به مرکز زمین رفت.طمع داخل

کیسه ای که خودش دوخته بود رفت ودیوانگی مشغول شمردن بود.

هشتادونه.نود.نودویک...همه پنهان شدند به جزعشق که همواره مردد

بود و نمی توانست تصمیم بگیردهنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق

پرید و دربین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد:دارم میام. واولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود.سپس

لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.دروغ ته دریاچه.هوس در

مرکززمین.یکی یکی همه را پیدا کرد به جزعشق.او از یافتن عشق

ناامید شده بود.حسادت در گوش هایش زمزمه کرد:تو فقط باید عشق

را پیدا کنی واو پشت بوته گل رزاست.دیوانگی شاخه ای ازدرخت کند

وبا شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فروکرد و دوباره و

دوبارهتا با صدای ناله ای متوقف شد.عشق ازپشت بوته بیرون آمد.با

دستهایش صورت خود را پوشانده بود.ازمیان انگشتانش قطره های

خون جاری بود.شاخه به چشمانش فرورفته بود و او نمی توانست جایی

را ببیند. او کرو شده بود.

دیوانگی گفت:ای وای من چه کردم.من چه کردم.چگونه می توانم تورا

درمان کنم؟

عشق پاسخ داد:تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری

بکنی راهنمای من شو.و اینگونه بود که عشق کورشد و دیوانگی همواره همراه او...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 7:27  توسط نسیم | 
سلام ای زندگی ای زنده بودن    سلام ای عشق من ای با تو بودن

سلام ای روزگارای چرخ گردون   منو دورسرعشقم بگردون

قشنگه زندگی 

به هرکی عاشقی

باید بهش بگی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 8:52  توسط نسیم | 
بشکن ومنتظر نمون

             دل واسه شکستنه

اما فقط یادت باشه

             این دفعه نوبت منه

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 16:37  توسط نسیم | 
سرنوشت را نمی توان از سرنوشت
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 8:38  توسط نسیم | 
تو می گی یه وقتا گاهی

پیش میاد یه اشتباهی

نه دیگه  دیگه نمیشه

واسه تو نمونده راهی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 16:36  توسط نسیم | 
چه خوش باشد که بعد از انتظاری

                                         به امیدی رسد امیدواری...

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 17:3  توسط نسیم |