تبليغاتX
spring daughter
پنجره را گشودم

مرغ مرگ را می شناسم

کاکل زردش از طلاست

به زبان نور

آواز می خواند

گوش به قلبش می سپارم

بوی راز می دهد

بوی اوراد عشق

نخستین نشانه را می خواهم

جانم را در منقار پرنده می گذارم

بگذار پنجره

پس از مرگ من نیز

باز بماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 23:58  توسط نسیم | 
سر یک تخته سنگ نشست

و چون بچه های لوس

صورتش را به صورت آسمان چسباند

و قلب لجبازش با هر تپش خود تکرار می کرد:

دعا نمی کنم اما می خواهم

میخواهم می خواهم به آرزوی خود برسم.

تشویش

شب را به بالای تپه آورده بود

و نگاه ستاره ها

چون تنبیه یک بزرگتر می مانست

اما خدای ندیده مهربان بود

و آرزویش را

مثل همیشه به او داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 23:33  توسط نسیم | 
این قانون گرم انسانهاست

که از انگور باده می سازند

از ذغال آتش

و از بوسه آدمها را

این قانون سخت انسانهاست

که زنده بمانند

به رغم جنگ و بدبختی

به رغم خطرهای مرگ

این قانون ملایم انسانهاست

که آب را به نور تبدیل می کنند

خواب ها را به واقعیت

دشمنان را به برادران.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 1:2  توسط نسیم |