![]() |
![]() |
|
|
در شبِ میخانه ما بودیم و هیچ تا سحر ما باده پیمودیم و هیچ در شبِ میخانه دنیایی غریب روشنستانی عجیب و دلفریب لحظه ها بودند رنگِ تازگی ساقیان با رطلِ بی اندازگی حرف ها سوز نهان در سازها غم شبیخون می زد از آوازها در کفِ میخانه ساغر بودمان ساقی و پیمانه یاور بودمان های مستان هوی مستان داشتیم تک خدای می پرستان داشتیم با رفیقان می مساوی می زدیم با خدا حرف از تساوی می زدیم! بر نگاه خویش باور داشتیم از شرنگِ ناب ساغر داشتیم هیچ با ما خود دلیل راه بود وادی گمگشتگی دلخواه بود راه بود و هرچه پیدا هست ها با رسیدن خفت بن بست ها همسفر با هیچ ما بودیم و راه صعب و پیچاپیچ ما بودیم و راه واحه هجران و ریگستان داغ پای پوشی کهنه از جنس فراق راه خارستان و سنگستان به پیش وادی سوزان هیچستان به پیش رفتن اما در هوای سوختن سوختن در حسرتِ افروختن هیچ با ما آشنای راه ما آشنای از نهان آگاهِ ما گفت : من بودم قدیم اندر قدیم روبروی حضرت هستی مُقیم بر وجودم نیست از خلقت قیود زانکه بودم نیز قبل از خلق بود گفت : آدم بود در کتم عدم من به دنیا می زدم بی او قدم آدمی می گشت در باغ عَدن در خیالش دید خود را نزدِ من در نهادِ هست خود ظاهر منم جز فریبی نیست ، دست آخر منم همسفر با نوح در طوفان شدم وارثِ کشتیش در پایان شدم پا به پای خضر، بی آب حیات همسفر با نوح ، بیزار نجات درشبِ میخانه ما بودیم و هیچ تا سحر ما باده پیمودیم و هیچ هیچ با ما آشنای راهِ ما آشنای از نهان آگاهِ ما هیچ را دیدم تماشا کردنی! هرچه غیر از هیچ حاشا کردنی!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 0:34 توسط نسیم |
|
|
یه روز دلم گرفته بود مثل روزای بارونی یه حالی داشتم که نپرس یه تیکه از روحمو من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 0:28 توسط نسیم |
|
|
نوشین جونم تولدت مبارک
نسیم سهیلی 20 ساله از زنجان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 11:5 توسط نسیم |
|
|
به دلم حسرت پرواز یکی مرغ هواست که به پرپر زدنی پر پروازش بر خاک گذر می ریزد تک درختی در دشت برگ و بارش به زمین بی ثمر می ریزد در گذرگاه تهی از گذرت سروها می افتند خاک بر می خیزد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 0:43 توسط نسیم |
|
|
« من وتو قصه یک کهنه کتابیم مگه نه » من و تو طعمه یک مرده سرابیم مگه نه من و تو ، تو غربت خالی چشمای کبود هر دو مون قربونی یه منجلابیم مگه نه من و تو خسته و دلمرده و مستیم مگه نه من و تو با دنیامون عهدو شکستیم مگه نه من و تو غرق دلامون تو غروب هردو مون مرده و هستیم مگه نه من و تو قد یه دنیا تو نگامون گله هست همه می دونن چقدر عاشق و مستیم مگه نه من و تو باز می تونیم عاشق و دلداده باشیم دنیا مون می خواد همینطور احمق و ساده باشیم من وتو دردو کشیدیم مگه نه من و تو دیگه بریدیم مگه نه من و تو مست و خرابیم مگه نه هر دو مون تشنه به آبیم مگه نه من و تو خسته از این بازی تلخ زندگی هردومون پشت نقابیم مگه نه من و تو وقف سکوت قلبمون هردوتامون بی جوابیم مگه نه من و تو غصه دلهای حسود من و تو دشمن این بود و نبود من به تو عاشق و دیوانه تو تو ولی سنگی و سرد و بی وجود... نسیم سهیلی تابستان 1381 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 19:6 توسط نسیم |
|
|
از من خواسته بودین تا شعر کوچه فریدون مشیری رو براتون بنویسم.
منم این شعرو با جوابش که نمی دونم سروده چه کسیه براتون نوشتم. بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم
گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو
همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من
همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروریخته درآب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی:
« از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!»
با تو گفتم:« حذر از عشق؟
ندانم
نتوانم!
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم...»
بازگفتم که:« تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم
همه جا گشتم وگشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم!»
اشکی از شاخه فروریخت
مرغ شب
ناله تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم
نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از پان کوچه گذر هم...
بی تو اما
به چه حالی
من از آن کوچه گذشتم...
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی؟ بی من از شهر سفر کردی و رفتی؟
درپس کوچه بدنبالت چرخید نگاهم
اشک غم لرزید در چشم سیاهم
تا در خانه ببستم
دگر ازپای نشستم
گویی زلزله آمد
گویی سقف فروریخت
گرچه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آنهمه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود یارچو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی لیک
دلم ازمهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقیست
آتش سرکش سوزنده هنوز...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 0:27 توسط نسیم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نسیم
دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی عمومی |
|
RSS
|